تبليغاتX
دختر مهربون


دختر مهربون

 

Don't be afraid to love

 

Don't be afraid

to love someone

totally and completely

Love is the most fulfilling

and beautiful feeling in the world

Don't be afraid that you will get hurt

or that the other person

won't love you

this is a risk in

everything you do

 and the rewards

are never so great

as what love can bring

So let yourself get involved

completely and honestly

and enjoy the possibility

that what happens

might be happens

might be the only real source of happiness !!!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 21:8 توسط Nazanin| |

I Realy Do Love You

 

I Realy Do Love You

Even though sometimes

it may not seem so

sometimes it may not seem

that i love you

sometimes it may not seem

rhat i even like vou

it is at these times

that you realy need to

understand me more than ever

but my feeling have been hurt

even though i try not to

i know that i am acting cold

and indifferent

it is at these times that i find it so hard

to express my feelings

Often what you have done to

hurt my feelings it so small

but when you love someone

like i live you

small things become big things

and the first thing i think about

is that you do not love me

please be patient whit me

I am trying to be more honest

whit my feelings

and i am trying not to be so sensitive

but in the meantime

I think you should be very confident that

at all times

in everyway possible

 

I Love You...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 21:4 توسط Nazanin| |

Isee you and i know that

only

love can assure us that the world will remain beautiful...

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 21:0 توسط Nazanin| |

 ؟ Is it love

 Midwives and winding sheets

 Know birthing is hard

 And dying is mean

 And living s a trial in between

Why do we journey. muttering

؟ Like rumors among the stars

؟ Is a dimension lost

 ؟ Is it love

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:46 توسط Nazanin| |

دوستان ، درغمِ خود يادي ازين يار كنيد

                                يادي از‌‌‌‌‌عاشقِ غمديده و غمخوار،كنيد

 

گاهگاهي اگـــر از عشــق ، گذاري كــرديد

                                يادي از عاشــــق رنجور و سبكبار كنيد

 

اگر از حسرت و غم، عاشق و بيمار شديد

                                يادي از اين دلِ دلــداده و بيمــــار كنيد

 

يا گر از داغ ِ غم ِ عشـق سيه پوش شديد

                                همــدلي با دلِ غمـگين و عذا دار كنيد

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:34 توسط Nazanin| |

             

چنان دلگیرم از دنیا که خود را هم نمی خواهم

به این زخم دل خونین دگر مرهم نمی خواهم

همه نامهربانند در این دنیای پر تذویر

چنین شد حاصل عمرم ... که جز مرگم نمی خواهم 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:29 توسط Nazanin| |

 

  خدایا عاشقی را پیشه ام کن***زبهر بوته ی عشق ریشه ام کن

عزیزم آتش عشقت مرا سوخت ***جدائی ناگهان مشتی به درکوفت

نداشتم کنم ازآن شکایت ***ولی دل دارد از دوری حکایت

بیا آواز قلبم را نوا باش*** بیا بی مهری دل را صفا باش

تو جام بی شرابم را شرابی*** برای اشک چشمم چون سرابی

تو خورشیدی میان آسمانم***تو اشک حسرتی بر دیدگانم

 بیا گل باش و من پروانه باشم*** برای غیر تو بیگانه باشم

بمان تازندگی شیرین گردد*** برایم عاشقی دیرین گردد

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:24 توسط Nazanin| |

 از زندگی سهمم فقط این ناتمام است    آخر کجا این راه بی پایان تمام است

  

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:14 توسط Nazanin| |

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:14 توسط Nazanin| |

شوق پرواز دارم اينك

تا بدانم آن سوي تر چيست؟

تا بدانم آ‹ طرف تر كيست؟

هست جايي كه نيرنگي نباشد

هست جايي كه فريبي از رفيقي هم نباشد

هست جايي كز بلغزد پاي

دستي آيد سوي تو

ليك با دو چشم مضطرب

و نه نگاهي با خشونت

يا لبي اما گزيده

شوق پرواز دارم

تا بياسايم من آنجا

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:9 توسط Nazanin| |

سبز بودم

سبزتر از سرو كنار خانه امان

واي نمي داني چه ناگه

دست غم

سبزي ام را از من ربود

زرد گشتم ، زرد

زردتر از صورت آن كودكي

كز غم مرگ مادرش گشته تباه

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:7 توسط Nazanin| |

ز تو دورم چه غمگين و چه من زارم

فقط نام تو را من روي لب دارم

چه غم گر ديگران گويند من خوارم

كه عشق تو شد روز و شب كارم


نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:6 توسط Nazanin| |

"به نام تنهاترین معبود تنهایی"

اکنون که فاصله ها با تمام قدرتشان من و تو را از هم جدا کردند

چگونه حرفها ادای حق کنند؟

چگونه قلبها باور کنند تنها نیستند؟

چگونه ثانیه ها هدفمند بودنشان را باور کنند؟

چگونه قلبم باور کند آن دورها کسی دوستش دارد ؟

یا برای او می تپد؟

چگونه امید دوباره بر روی وجود بی کسم خیمه بزند ؟

در حالی که لحظه هایم تمام از نا امیدی میسراید؟

چگونه باور کنم؟

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 20:24 توسط Nazanin| |

به قلبهای حقیری که در پی عشق می گردند بگویید عشق حس بزرگیست حتی اگر هم

بخواهد 

در خانه تنگ دلشان جا نمی گیرد

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 20:22 توسط Nazanin| |

نگاه عاشقانه ...
    

ساده بگویم

نگاه زاده ی علاقه است

اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند

دیگر تو از آن خود نیستی

زمان می گذرد

زمانه نیز هم  

کودک می شوی

جوان هستی و جوانی نمی کنی

می گذری

پیر می شوی

می مانی

باز هم در پی گمشده ای هستی که ..

.. با تو هست و ..

.. نیست..

باز در پی آن علاقه ی پنهان

آن نگاه همیشه تازه ی هستی

باز آن دو چشم روشن عشق را

در غبار بی امان زمان

جستجو می کنی

غافل از آن که

او دیگر تکه ای از تو شده

سایه ای خوش بر دل تو

گوشه گوشه ی این دل خراب... سرشار از عطر نگاه توست... "عزیز دل"

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 20:18 توسط Nazanin| |

به نام تنهاترین معبود تنهایی

طرح خنده های دلفریب تو

در میان جای جای قصه های من

آن هجای گرم و آتشین /در میان این وجود بی کفن

عکس من به روی آب

در میان آن سراب

رد پای آفتاب

مانده تا که بشکند

همه شکست

همه فریب همه ریا

حجم سنگین حرفها

ای کاش قلبها باور میکردند حجم سنگین حرفها را

ای کاش قلبها  باور میکردند با هم بودنشان را

و دوباره آوای شادی از آن نیلبک شنیده میشد که بر مزار مجنون سبز شد

 ای کاش دستها حقیقت فاصله ها را فریاد نمیزدند

ای کاش فاصله ها میمردند

و سکوت ها نابود میشدند..

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 20:17 توسط Nazanin| |

حتی اگر

در منجلاب

غوطه ور شوی،

 

نگاهت

 

نور را

امید را

و خوب بودن را

التماس می کند...

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 20:3 توسط Nazanin| |

امروز که بر خود بیش از همیشه مسلطم شهادت می دهم که هیچ کس دیگر را نخواسته ام تا به امروز

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 19:56 توسط Nazanin| |

درانتظار خیالی که مرا در تو عبور دهد نشسته ام

می گویند می خواهی باران عشقت را از ما دریغ کنی

می گویند آنسر دنیا دیگر حضور درسهایت را از دست داده اند

می گویند در شهرهای دور تنها ماهی یکبار می شود تو را صدا کرد

اینها اگر حقیقت دارد مرا در پناه بگیر پیش از آنکه حضور آبی ات را گم کنم

میدانم امروز که هستی

تو را از یاد برده ام

خدا نکند فردا نباشی

که من حتی اگر نمی دانم، باز به عشق تو زنده ام

اگر رمق دارم به آرزوی توست

تو دلگرمی همه ی روزهای منی

باش حتی اگر نباشم

تو مهربان ترینی مرا به مهربانی ات ببخش

مرا و همه ی زمین را

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 19:54 توسط Nazanin| |

ارزويي بي هوده است رنج هايمان همين تنهايي ماست بي عدالتي در خونمان ريشه گرفته سرگردان باشيم يا نباشيم دل باخته ايم
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 19:50 توسط Nazanin| |

می توانم به سویت گام بردارم

حتی در رویاهایم،

چرا که در سینه ام

آسمان ها تیره اند

و ذهنم ابر آلود است.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 19:45 توسط Nazanin| |

خواب دیدم دوباره با هم ایم

از خنده بیدار شدم

دیوانه وار به اطراف نگریستم

چشمانم از اشک پر شد.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 19:44 توسط Nazanin| |

وسوسه ام کرد

با آمدنش که خداحافظی کند،

در پاسخ درنگ کردم

و هنوز

در نرمای تاریکی، بوی پیراهن اش را می شنوم.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 19:43 توسط Nazanin| |

به شور گذشته که باز می نگرم

خود را کوری می بینم

که از تاریکی هراس ندارد.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 19:41 توسط Nazanin| |

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:52 توسط Nazanin| |

هنوزم ياد تو هر جا و هميشه با منه
ميدونم يه روز مياي دلم كه خيلي روشنه.
اگه تو ستاره شي به دشت آسمون.
اگه رو زمين باشي ندي تو حتي يه نشون
آخرش هر جا باشي يه روزي پيدات ميكنم
تورو مالك دلم عاشق فردات مي كنم

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:37 توسط Nazanin| |

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:33 توسط Nazanin| |

طلوع تازه ای در باورم بود

هوای دیدن تو در سرم بود

غروبی سرد در من پنجه انداخت

رفیق سوگ من چشم ترم بود
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:19 توسط Nazanin| |


Design By : Night Skin