تبليغاتX
دختر مهربون


دختر مهربون

نه بغضي گلويم را گرفته بود

نه دلم شكسته بود

نه حتي قطره اي اشك در چشمم

حلقه زده بود

هرگز به زانو در نيامدم كه به پايش بيفتم

هر چند ، او روبرويم نشسته بود

بي آنكه مرا ببيند

و فقط نگاهش ازمن عبور ميكرد

كاش انقدر شفاف نبودم

آن وقت شايد مرا ، خودم را هم مي ديد

شيشه را فقط با آلودگي اش ، با لكه هايش مي توان ديد

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 13:46 توسط Nazanin| |

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 13:35 توسط Nazanin| |

تحصيل عشق و رندی آسان نمود اول

آخر بسوخت جانم در کسب اين فضايل

حلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد

از شافعی نپرسيد امثال اين مسايل

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 13:11 توسط Nazanin| |

فلک جز عشق محرابی ندارد / جهان بی خاکِ عشق آبی ندارد

غلام عشق شو کانديشه اين است / همه صاحب دلان را پيشه اين است

جهان عشقست و ديگر زرق سازی / همه بازی است الا عشقبازی

اگر نه عشق بودی جان عالم / که بودی زنده در دَورانِ عالم

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 13:9 توسط Nazanin| |

چاره ای کو بهتر از ديوانگی؟! /  بُسکلدصد لنگر از ديوانگی

ای بسا کافر شده از عقل خويش / هيچ ديدی کافر از ديوانگی؟!

رنج فربه شد، برو ديوانه شو / رنج گردد لاغر از ديوانگی

در خراباتی که مجنونان روند / زور بِستان لاغر از ديوانگی

اه چه محرومند و چه بی بهره اند/ کيقباد و سنجر از ديوانگی

شاد و منصورند و بس با دولتند / فارِسانِ لشکر از ديوانگی

بر رَوی بر آسمان همچون مسيح / گر تو را باشد پَر از ديوانگی

شمس تبريزی! برای عشق تو / برگشادم صد در از ديوانگی

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 13:7 توسط Nazanin| |

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 13:1 توسط Nazanin| |

آنکه این نقش از ازل بر ما کشید
چـون سـرابی از لب دریـا کشید

صدهزاررنگ وخیال برسرنهاد
بینـهایت  تـابـلوئی  زیبــا  کشید

همـه حـرف دلـم بـا تـو همینـه
که قلبم زیر پات روی زمینـه

ولی تـرسـم از اینـه تـا مبـادا
ازاینجا رد بشی چشات نبینـه

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 12:52 توسط Nazanin| |

عشق یعنی سادگی کسی که هیچ رنگ و ریایی ندارد عاشق می شود پس با سادگیش به وصال معشوق نخواهد رسید

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 9:40 توسط Nazanin| |

نیمه شب آواره وبی حس وحال...درسرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال...دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت...یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت
دل به یاد آورد اول بار را...خاطرات اولین دیدار را
آن نظربازی و آن اسراررا...آن دو چشم مست آهووار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او...هم نشین و هم زبان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی...اینچنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر...وای از آن عمری که با او شد بسر
مست او بودم زدنیا بی خبر...دم به دم این عشق ...

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 9:37 توسط Nazanin| |

من فردا فهمیدم که فردا را امیدی نیست....
و همین آغاز زیباست
و پایان ها را هیچ گاه امیدی نیست.
که تو به سر آغاز پاک و خالص بودن میرسی
و من به جاده ی عشق ورزیدن به تو.
من هرگز از تو نمیخواهم که با من به انتهای جاده برسی،
تنها،
آرزویم این است که در این جاده عشق را لمس کنی و محبت پاک و ناب را.
پس بیا آغاز کنیم راهی را که پایانی ندارد،
بیا به امروز بیاندیشیم فردا را امیدی نیست....

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 9:35 توسط Nazanin| |


Design By : Night Skin