تبليغاتX
دختر مهربون


دختر مهربون

Click to view full size image

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:33 توسط Nazanin| |

 

 

به همین سادگی

از خود گذشتم
از او ، از ما
از همه گذشتم
به همین سادگی

در کویر خشک و شور زندگانیم
دنبال قطره ای شیرین
گشتم و گشتم
به همین سادگی


تا به ساحل آرزوهایم رسیدم
درست در اولین مزه مزه هایم بود که:
در چنگال تیز کرکسی ، بدام افتادم
شناور در آخرین موج خیالم بودم
که آن تفکر زیبای " عشق و یکرنگی "
مهمان یک تیر خلاص شد
باز هم
به همین سادگی

( وقتی برای اولین بار ، در بازی " عشق و یکرنگی "
باختم.
بد جوری هم باختم که هنوز یادش ، آزردم می کنه
عشق و یکرنگی من مهمان یک تیر خلاص او ،
تیر تحقیر و جدایی شد)

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:31 توسط Nazanin| |

گربه

ناگهان گربه ام براق شد
چشمانش هم گرد
بر روی عکسی زیبا و بزرگ

عکس ، در بالای شومینه است
محصور در قاب گذر زمان

چند لحظه خیره ماند
خیره و خیره تر
بعد خیلی آرام نشست این گربه
و به دو دستانم بوسه زد
انگار به راز گریه هایم پی برده بود

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:24 توسط Nazanin| |

می پرسم از شما مردمان



می پرسم از شما مردمان
مگر عشق ننگ است بر بانوان ،
که فروغ راهی
بجز گریز برایش نمانده بود؟



در کجا گفته اند
خوانده اید
نوشته اند
شنیده اید
عشق " جرم " است
" زشت " است؟
که فروغ رفت از بی مهری یار...



کدام شهردار شهر عشق و دوستی
تابلوی :
" عشق ممنوع بر زن " را در
جاده های زندگی نصب
کرده است...


که زین باران عشق
اگر زنی راه رود
باید بخود آبرو دهد؟!

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:20 توسط Nazanin| |

Click to view full size image

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 9:56 توسط Nazanin| |

عاشق شدم از شوق می گفتم به فریاد    از هرچه غیر از عشق باشد گشتم آزاد

اما چه آسان عشق من دادی تو بر باد       نام مرا هم تا کنون بردی تو از یاد

ای داد بی داد

گفتم به دل گم گشته را پیدا نمودم          من هم دلی در سینه ای شیدا نمودم

با دست خود من خویش را رسوا نمودم         صید گرفتاری شدم در دام صیاد

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 9:37 توسط Nazanin| |

درکنج دلم عشق کسی خانه ندارد             کس جای در این خانه ی ویرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد               کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست      کان شمع که می سوزد و پروانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پای                دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کنی قصه ی اسکندر و داراب          ده روزه ی عمر این همه افسانه نداد

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 9:21 توسط Nazanin| |

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 21:16 توسط Nazanin| |

دل تنگ بوسه های خاک
پارچه ای سفید
آرامشی جاودانه
کدامین رویا در خود غرقه خواهد کرد مرا؟

**
و شاید تنها مردگان از میلاد ما
خرسند میشوند زیرا تنهایی شان
چندان به درازا نخواهد کشید...

**
ای کاش آنقدر فقیر نبودیم
تا برای پایمال شدن،
چیزی به جز "قلب هایمان" را تقدیم سرنوشت می کردیم...

**
در پس این همه سال دوری
کلبه ی کوچکی است
تنها به اندازه ی مرگ یک نفر
که در آن خاطره  ای گنگ
از بودن کسی
به تو خوش آمد خواهد گفت:
به سراغ ام خواهی آمد؟؟؟

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 21:13 توسط Nazanin| |

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
 

سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
 

دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
 

بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 21:5 توسط Nazanin| |

خوش باش ای رفیق
        به آینده ها نگر
           امروز لحظه ایست که از روی چشم من
                             آرام و بی قرار  ز عمرم گذر شود
                                             اما میان من و تو  ، میان ما
                                                                  فرق است نیست ؟؟

آیا لیاقت انگشت های تو
                        جز با نگین دست کسی از دیار توست ؟

آنگاه من که غرق خودم ، غرق زندگی
             آنگاه من که از همه دنیا گذشته ام
                        تنها کمی غزل از خود نوشته ام
                               آنگاه من که مدتی از عمر خویش را
                                     درویش وار به کنجی نشسته ام
                                               نالایق یکی شبیه شما و گل شمام

من خود به روزگار خودم واقفم ولی
                دستم به دست هیچ کس نخوردست تا به حال
                                                  تو خوب گفتی و رفتی و من هنوز
                                                                در حسرت همان دو سه حرف قدیمی ام

خوشحال باش رفیق که حتی به روزگار
                  یک دم اسیر یک نگه از عاشقی شدی
                                              عاشق نه دوست نه هر چیز غیر از ین
 اما شدی ...
ولیک من ...
در انتظار  بی کسی بعدی خودم
خودکار می جوم

اشعار پوچ به باران نوشته ام
اشعار هیچ به یاران نوشته ام

اما خودم ؟؟
       نه   هیچ کسی را نداشتم

این بود حاصلم ز اینهمه شعر نهفته در
                                  اندوه های هر شبم
.
باقی شعر را به شما می سپارمش
                با هر چه خواستید
                               فدای قدومتان
                                         با ناسزا
                                              با هر چه بود  نثارم کنید ، من
                                                                    دیوانه ای شبیه کسی نیستم ولی

دیوانه تر ز هر کس و ناکس به گوشه ای
                          ناخن به زخم های نمک خورده می کشم

ای کاش  درد به گفتن نمی کشید
                            من درد عشق را ز فصل تولدم 
                                                          در گور می برم

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 21:0 توسط Nazanin| |

من از اين ابر سيه چشم و مصمم نگرانم
من از اين جاده ء لغزنده ء پر خم نگرانم
 
من از اين شاعري و تازه غزل بيت به بيتش
که خودم معني آن " بي تو" ندانم نگرانم

بارها دست تو در دست من از بيکسي اش گفت
تا که دستي پي دست تو بيابم نگرانم

ديشب از عرش صدايي دل من را لرزاند
و خدا گفت : که در عصمت مريم نگرانم

سيب سرخي تو و حوا ز درختي چيديد
تا که آدم نشود حضرت آدم نگرانم

کمتر از پيش جفا کن به خدا مي ترسم
که بگيرد سر دامان تو آهم ...نگرانم

من و يک لحظه نگاه از طرف معشوقم
نه از اين خواب نسنجيده و درهم نگرانم

يارب اين شاعر دلخستهء خود را درياب
که بدون تو و يارم نگرانم نگرانم

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 20:58 توسط Nazanin| |

نواي بلبلان غوغا به پا کرد
گلستان را پر از شور و نوا کرد
به نغمه  شکوه از  آن بي وفا کرد

سحر بلبل حکايت با صبا کرد
که عشق روي گل با ما چه ها کرد

 

ز عشق يار دل را مشکل افتاد
که از هر چيز و هرکس غافل افتاد
بود پيدا چه ما را حاصل افتاد

از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد


دعای تو  مرا  همچون شفا بود
و گر دردم به عالم بي دوا بود
به هر دردی مرا همدم خدا بود

گر از سلطان طمع کردم  خطا بود
ور از دلبر وفا جستم  جفا کرد



خوشا گاه سحر با اشک و آهي
که اشک از لوح دل شويد گناهي
همي گويم به سوز  دل الهي

خوشش باد آن نسيم صبح گاهي
که درد شب نشينان را دوا کرد



اگر پيوسته من در قيل و قالم
پريشان خاطر و آشفته حالم
چو ني هر دم ز بي مهري بنالم
که حافظ گفت بي پرده به فالم :

من از بيگانگان هر گز ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد



ز منبر تا به خلوت رفت دينم
که در خلوت خيال دوست بينم
من اکنون تا به روز واپسينم

غلام همت آن نازننينم
که کار خير بي روي و ريا کرد



بيا ساقي و مي را خوش بجوشان
که دنيا شد به کام خرقه پوشان
سپهرا  از زبان باده نوشان

بشارت بر به کوي مي فروشان
که حافظ توبه از زهد  ريا کرد

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 20:57 توسط Nazanin| |

باز هم شب شد و هنگامة درد من فرا رسید

شب­ها سربه­سرم می­گذارند

آخر این چه آتشی است، این چه دردی است، این چه آهی است ای یار؟

 

 

اکنون به برکت وجود تو گدای عشق شده­ام!

دست دراز کرده­ام و طلب خوشبختی می­کنم

می­خواستم هزاران نفرینت کنم ولی دلم می­سوزد می­گوید «نمی­شود»

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 20:51 توسط Nazanin| |

هرگز تو را از ته دل نفرین نکردم، هرچه می­گویم فقط از زبانم است

باور کن اگر این دل تو را آزار دهد، از سینه بیرونش می­کشم

تو از درد دلم هیچ نمی­فهمی

چه­ها کشیدم از دست تو

چند بار شکستی؟ چند بار ناراحتم کردی؟

تو پریشان کردی مرا

 

باز هم دم نزدم، باز هم نفرینت نکردم

فقط عاشق بودم، فقط عاشق بودم، فقط عاشق بودم من

 

هرگز از ته دل تاب رنج تو را ندارم، هرچه می­گویم فقط از زبانم است

اگر این قلب برای تو نتپد، از جا می­کَنم و بیرونش می­اندازم

تو از درد دلم هیچ نمی­فهمی

چه­ها کشیدم از دست تو

چند بار شکستی؟ چند بار ناراحتم کردی؟

تو پریشان کردی مرا

 

باز هم دم نزدم، باز هم نفرینت نکردم

فقط عاشق بودم، فقط عاشق بودم، فقط عاشق بودم من

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 20:50 توسط Nazanin| |

دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام....

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 15:3 توسط Nazanin| |

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 15:1 توسط Nazanin| |

شبي غروب مي كنم كنار چشمهاي تو/ وبي گناه مي روم به دار چشمهاي تو/ من از تمام عاشقي به اين بسنده مي كنم /كه يك دقيقه سر كنم كنار چشمهاي تو

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:55 توسط Nazanin| |

يك شبي با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت/ خاطراتت را به جوي آب خواهم گفت و رفت/ در فرار شعرهايم يك شبي خواهم نشست/ آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت/ با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولي

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:55 توسط Nazanin| |

من بي پناهم تو بي گناهي - دل به تو دادم ، چه اشتباهي- از تو كشيدم شكل كبوتر - نقاشي ام رو بگذار و بگذر- تو اين نبودي، من بد كشيدم - آخه دلت رو هرگز نديدم- تو بي گناهي، من بي پناهم - ايمن بماني از اشك و آهم

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:54 توسط Nazanin| |

چنين گفت زرتشت........عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي كن و از جدايي جدا باش..........

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:53 توسط Nazanin| |


Design By : Night Skin