تبليغاتX
دختر مهربون


دختر مهربون

ز تو دورم چه غمگین و چه من زارم

فقط نام تو را من روی لب دارم

چه غم گر دیگران گویند من خوارم

كه عشق تو شد روز و شب كارم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 20:15 توسط Nazanin| |

امیدم باش َ

امید آخرینم باش

و نوشدارو برایم باش

برای این دل ریشم تو مرحم باش

تو با مهرت عزیزم باش

تو عشقم باش

تو تنها در كنارم باش

ولیكن تا دم اخر

كنارم باش

كنارم باش

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 20:14 توسط Nazanin| |

شب فرا می رسد با سكوتی سرد

                               باز فكرم به سوی تو است ای مرد

كی به سوی من می آیی نمی دانم

                                این شده است برای من غصه و یك درد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 20:13 توسط Nazanin| |

اينگونه زندگي کنيم: شاد ولي دلسوز، ساده ولي زيبا، مصمم ولي آرام، مهربان ولي جدي، زيرک ولي صادق، عاشق ولي عاقل

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 19:51 توسط Nazanin| |

نبردهاي زندگي هميشه به نفع قويترين ها و سريعترين ها پايان نمي پذيرد ! دير يا زود برد با کسي است که بردن را باور دارد !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 19:50 توسط Nazanin| |

مهربانی جاده ایست که هرچه پیش تر روند ,خطرناک تر می گردد ! نمی توان باز گشت....

اما لحظه ای باید درنگ کرد و شاید چند گامی بر بیراهه رفت .!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 19:29 توسط Nazanin| |

چارلی چاپلین میگه : شاید زندگی آن جشنی نباشد که تو آرزویش را میکردی .. اما حالا که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 19:28 توسط Nazanin| |

اگر میخواهید به دانایی برسید ، هر روز به خود چیزی اضافه كنید ؛ و اگر میخواهید به خردمندی برسید ، هر روز از خود چیزی كم كنید.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 19:26 توسط Nazanin| |

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد
ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است
زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 19:25 توسط Nazanin| |

خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی اینکه خود داشته باشیم
دیگران را از ان بر خور دار کنیم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 19:23 توسط Nazanin| |

چون شمع نيمه جان به هوای تو سوختيم
با گريه ساختيم و به پای تو سوختيم
اشکی که ريختيم به ياد تو ريختيم
عمری که سوختيم، برای تو سوختيم
پروانه سوخت يکشب و آسود جان او
ما عمرها، ز داغ جفای تو سوختيم
ديشب که يار، انجمن افروز غير بود
ای شمع تا سپيده به جای تو سوختيم
کوتاه کن حکايت شبهای غم،رهی
کز برق آه و سوز نوای تو سوختيم

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:5 توسط Nazanin| |

من از نهايت شب حرف ميزنم
من از نهايت تاريکی
و از نهايت شب حرف ميزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بياور
و يک دريچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:2 توسط Nazanin| |

سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنايی با شور؟
و جدايی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
يا غرق غرور؟
من چه ميگويم آه
با تو اکنون چه فراموشی ها
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر بر خيزم
تو اگر برخيزی
همه برمی خيزند

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:1 توسط Nazanin| |

گاه می انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس ميگويد؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی ميشنوی، روی تو را
کاشکی ميديدم
شانه بالا زدنت را بی قيد
و تکان دادن دستت که_ مهم نيست زياد_
و تکان دادن سر را که_عجيب ، عاقبت مرد، افسوس!_0
کاشکی ميديدم
من به خود ميگويم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 10:59 توسط Nazanin| |

اگه کسی رو دوست داشته باشی... نمی تونی توی چشم های اون ذل بزنی...نمی تونی دوریش 

رو تحمل کنی...نمی تونی بهش بگی که چقدر دوستش داری...نمی تونی بهش بگی که چقدر بهش

نیاز داری...واسه همینه که عاشقا دیوونه میشن...

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 10:57 توسط Nazanin| |

به کودکی گفتند...عشق چیست؟گفت بازي...به نوجواني گفتند...

عشق چيست؟گفت رفيق بازي ...به جواني گفتند... عشق چيست؟

گفت پول وثروت...به پيرمردي گفتند...عشق چيست؟گفت عمر...

به عاشقي گفتند...عشق چيست؟چيزي نگفت.......................

اهي كشيد وسخت گريست...

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 10:56 توسط Nazanin| |

سلام دوستای عزیز و همیشگی من ... یه خبر خوب واستون دارم .

امروز تولد من هستش ... امروز دنیا شکوفا شد

حتما تبریک بگیداااااا

دووووووووووستوووون  دارممممممم

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 10:34 توسط Nazanin| |

ین سخن پذیرفته نیست که : "پیکر بزرگترین زندان روان آدمی است" باید گفت پیکر بهترین دوست و همدم زندگی این جهانی روان است چرا که همیشه بدون کوچکترین بهانه ای بدنبال خواسته های او می دود . این که گفته شود روان در بند بدن است و باید زودتر آزاد شود تا به دیدار دلدار بشتابد ، اشتباه است چون هم او بدن را به روان هدیه نموده است کسی که دلدار می خواهد باید به خواست او تن دهد

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 21:1 توسط Nazanin| |

با مداد سبز خطی بر کمر تو کشیدم
تا نتوانی پروانه ای شوی
و از دستانم بگریزی…..

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 20:58 توسط Nazanin| |

عشق تو هجوم شمشیری بود بر تن من
سپاهی تازنده
نخستین گام بر جاده دیوانگی!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 20:58 توسط Nazanin| |

طلوع تازه ای در باورم بود

هوای دیدن تو در سرم بود

غروبی سرد در من پنجه انداخت

رفیق سوگ من چشم ترم بود

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 20:51 توسط Nazanin| |


Design By : Night Skin