تبليغاتX
دختر مهربون


دختر مهربون

تنهائيم را حس نکرد . در ميان خنده هاي تلخ من ، گريه پنهانيم را حس نکرد ، در هجوم لحظه هاي بي کسي ، درد بي کس ماندنم را حس نکر د . آن که با آغاز من مانوس بود ، لحظه پايانيم را حس نکرد

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:19 توسط Nazanin| |

انسانها يک به يک در خاک رفتند يکي شادو يکي غمناک رفتند چون بايد رفت از اين خاک خوشا ان ها که که مثل گل پاک رفتند

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:19 توسط Nazanin| |

يک عمر دنبال خدا گشتم تازه فهميدم که براي يافتن خدا بايد دنبال خودم مي گشتم

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:18 توسط Nazanin| |

نگو بار گران بوديم و رفتيم نگو نا مهربان بوديم و رفتيم.........اخه اينا دليل محکمي نيست بگو با ديگران بوديم و رفتيم

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:17 توسط Nazanin| |

به تو عادت دارم مثل پروانه به آتش مثل عابد به عبادت و تو هر لحظه که از من دوری من به ویرانگری فاصله می اندیشم . در کتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است تو توانایی آنرا داری که به این فاصله پایان بخشی

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:16 توسط Nazanin| |

سلام دوستای گلم

سال نو رو به همتون تبریک میگم

امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشید

شرمنده یکم گرفتارم دیربه دیر آپ میکنم انشاالاه یکم کارام جلو بیافتن

 ازخجالت همتون درمیام و ممنونم از همتون که به من لطف دارید و

 نظر میدید

<<دوستون دارم >>

نازنین . . .

نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 10:14 توسط Nazanin| |


Design By : Night Skin